چند وقتی است در جلسات وکلاسها بحثی راه افتاده که:آیا میشود قبل از آنکه کسی جرمی مرتکب شود اورا مجازات نمود و وقتی میگویی نه سریع آیاتی از سوره کهف را شاهد مثال میاورند که چنین اتفاقی افتاده است .
بحث در این مورد بحثی کاملا فقهی کلامی است لذا از کسانی که مطالب فقهی را دوست ندارند خواهش میکنم که مطلب را دنبال نکنند. مطلب زیر کلا برگرفته از تفسیر نمونه است :
ماموریت خضر در نظام تشریع بود یا تکوین؟!
مهمترین مسالهاى که دانشمندان بزرگ را در این داستان به خود مشغول ساخته ماجراهاى سهگانهاى است که این مرد عالم در برابر موسى انجام داد، موسى چون از باطن امر آگاه نبود زبان به اعتراض گشود، ولى بعدا که توضیحات استاد را شنید قانع شد.
سؤال این است که آیا واقعا مىتوان اموال کسى را بدون اجازه او معیوب کرد به خاطر آنکه غاصبى آن را از بین نبرد؟
و آیا مىتوان نوجوانى را به خاطر کارى که در آینده انجام مىدهد مجازات کرد؟! و آیا لزومى دارد که براى حفظ مال کسى ما مجانا زحمت بکشیم و بیگارى کنیم؟! در برابر این سؤالها دو راه در پیش داریم:
نخست آنکه اینها را با موازین فقهى و قوانین شرع تطبیق دهیم، همانگونه که گروهى از مفسران این راه را پیمودند.
نخستین ماجرا را منطبق بر قانون اهم و مهم دانستهاند و گفتهاند حفظ مجموعه کشتى مسلما کار اهمى بوده، در حالى که حفظ آن از آسیب جزئى، چیز زیادى نبوده، یا به تعبیر دیگر خضر در اینجا" دفع افسد به فاسد" کرده، به خصوص اینکه رضایت باطنى صاحبان کشتى را در صورتى که از این ماجرا آگاه مىشدند ممکن بود پیش بینى کرد (و به تعبیر فقهى، خضر در این کار اذن فحوى داشت).
در مورد آن نوجوان، این گروه از مفسران اصرار دارند که او حتما بالغ بوده، و مرتد و یا حتى مفسد، و به این ترتیب به خاطر اعمال فعلیش جایز القتل بوده است، و اگر خضر در کار خود استناد به جنایات او در آینده مىکند به خاطر آنست که مىخواهد بگوید این جنایتکار نه تنها فعلا مشغول به این کار بلکه در آینده نیز جنایتهاى بزرگترى را مرتکب خواهد شد، پس کشتن او طبق موازین شرع به اعمال فعلیش جایز بوده است.
و اما در مورد سوم هیچکس نمىتواند به کسى ایراد کند که چرا فداکارى و ایثار در حق دیگرى مىکنى و اموال او را از ضایع شدن با بیگارى خود حفظ مىکنى؟ ممکن است این ایثار واجب نباشد ولى مسلما کار خوبى است و شایسته تحسین، بلکه ممکن است در پارهاى از موارد به سرحد وجوب برسد مثل اینکه اموال عظیمى از کودک یتیمى در معرض تلف بوده باشد، و با زحمت مختصرى بتوان جلو ضایع شدن آن را گرفت بعید نیست در چنین موردى این کار واجب باشد.
راه دوم بر این اساس است که توضیحات بالا هر چند در مورد گنج و دیوار قانع کننده است ولى در مورد نوجوانى که به قتل رسید چندان با ظاهر آیه سازگار نیست، زیرا مجوز قتل او را ظاهرا عمل آیندهاش شمرده است نه اعمال فعلیش.
در مورد کشتى نیز تا اندازهاى قابل بحث و گفتگو است، آیا ما مىتوانیم خانه و مال و زندگى هر کس را که یقین داریم در آینده غصب مىشود بدون اطلاع او از پیش خود معیوب کنیم تا از خطر برهد آیا براستى فقهاء چنین حکمى را مىپذیرند؟! بنا بر این باید راه دیگرى را پیش گرفت و آن این است:
ما در این جهان داراى دو نظام هستیم:" نظام تکوین" و" نظام تشریع" گر چه این دو نظام در اصول کلى هماهنگند، ولى گاه مىشود که در جزئیات از هم جدا مىشوند.
مثلا خداوند براى آزمایش بندگان آنها را مبتلا به" خوف" (ناامنى) و" نقص اموال و ثمرات" از بین رفتن نفوس و عزیزان مىکند، تا معلوم شود چه اشخاصى در برابر این حوادث صابر و شکیبا هستند.
آیا هیچ فقیهى و یا حتى پیامبرى مىتواند اقدام به چنین کارى بکند یعنى اموال و نفوس و ثمرات و امنیت را از بین ببرد تا مردم آزمایش شوند.
و یا اینکه خداوند بعضى از پیامبران و بندگان صالح خود را به عنوان هشدار و تربیت در برابر ترک اولى گرفتار مصیبتهاى عظیم مىنمود، همچون مصیبت یعقوب به خاطر کم توجهى به بعضى از مستمندان و یا ناراحتى یونس به خاطر یک ترک اولاى کوچک.
آیا کسى حق دارد به عنوان مجازات و کیفر اقدام به چنین کارى کند؟
و یا اینکه مىبینیم گاهى خداوند نعمتى را از انسان به خاطر ناشکرى مىگیرد، مثلا شکر اموال را بجاى نیاورده اموالش در دریا غرق مىشود و یا شکرانه سلامتى را بجا نیاورده، خدا سلامت را از او مىگیرد، آیا از نظر فقهى و قوانین تشریعى کسى مىتواند به خاطر ناشکرى اموال دیگرى را نابود کند و سلامت را مبدل به بیمارى.
نظیر این مثالها فراوان است، و مجموعا نشان مىدهد که جهان آفرینش مخصوصا آفرینش انسان بر این نظام احسن استوار است که خداوند براى اینکه انسان راه تکامل را بپیماید قوانین و مقرراتى براى او از نظر تکوین قرار داده که تخلف از آنها عکس العملهاى مختلفى دارد.
در حالى که از نظر قانون شرع نمىتوانیم همه آنها را در چارچوب این قوانین بریزیم.
فى المثل طبیب مىتواند انگشت انسانى را به خاطر اینکه زهر به قلب او
سرایت نکند قطع نماید، ولى آیا هیچکس مىتواند انگشت انسانى را براى پرورش صبر و شکیبایى در او و یا به خاطر کفران نعمت قطع نماید؟! (در حالى که مسلما خدا مىتواند چنین کارى را بکند چرا که موافق نظام احسن است).
حال که ثابت شد ما دو نظام داریم و خداوند حاکم بر هر دو نظام است، هیچ مانعى ندارد که خداوند گروهى را مامور پیاده کردن نظام تشریع کند، و گروهى از فرشتگان یا بعضى از انسانها (همچون خضر) را مامور پیاده کردن نظام تکوین نماند (دقت کنید).
از نظر نظام تکوین الهى هیچ مانعى ندارد که خداوند حتى کودک نابالغى را گرفتار حادثهاى کند و در آن حادثه جان بسپارد چرا که وجودش در آینده ممکن است خطرات بزرگى به بار آورد، همانگونه که گاهى ماندن این اشخاص داراى مصالحى مانند آزمایش و امتحان و امثال اینها است.
و نیز هیچ مانعى ندارد خداوند مرا امروز به بیمارى سختى گرفتار کند به طورى که نتوانم از خانه بیرون بروم چرا که مىداند اگر از خانه بیرون روم حادثه خطرناکى پیش خواهد آمد و مرا لایق این مىداند که از آن خطر برهاند.
و به تعبیر دیگر گروهى از ماموران خدا در این عالم مامور به باطنند و گروهى مامور به ظاهر، آنها که مامور به باطنند ضوابط و اصول برنامهاى مخصوص بخود دارد همانگونه که ماموران بظاهر براى خود اصول و ضوابط خاصى دارند.
درست است که خط کلى این دو برنامه هر دو انسان را به سمت کمال مىبرد، و از این نظر هماهنگند، ولى گاهى در جزئیات مانند مثالهاى بالا از هم جدا مىشوند.
البته بدون شک در هیچ یک از دو خط هیچکس نمىتواند خودسرانه اقدامى کند، بلکه باید از مالک و حاکم حقیقى مجاز باشد، لذا خضر با صراحت این حقیقت را بیان کرد و گفت" ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی"" من هرگز پیش خود این کار را انجام ندادم" بلکه درست طبق یک برنامه الهى و ضابطه و خطى که به من داده شده است گام برمىدارم.
و به این ترتیب تضاد بر طرف خواهد شد.
و اینکه مىبینیم موسى تاب تحمل کارهاى خضر را نداشت بخاطر همین بود که خط ماموریت او از خط ماموریت خضر جدا بود، لذا هر بار مشاهده مىکرد گامش بر خلاف ظواهر قانون شرع است فریاد اعتراضش بلند مىشد، ولى خضر با خونسردى به راه خود ادامه مىداد، و چون این دو رهبر بزرگ الهى بخاطر ماموریتهاى متفاوت نمىتوانستند براى همیشه با هم زندگى کنند" هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ" را گفت.
ارسال در تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط توحید اکبرزاده
